Friday, January 25, 2008

آدم هایی که از سن‌شان بزرگترند

یک همکلاسی هلندی دارم که پرستار است. برای دوی مارچ بلیط گرفته برای اُگاندا، یک کشور فقیر در قلب آفریقا. قرار که داوطلبانه به مدت یک سال در یک دارالایتام خدمت کنه. چشمهاش آبی، موهای پیچ‌دار بلُند کوتاه داره ، حرف « ر» را به سختی تلفظ می‌کنه... یک سال از من جوانتره، خانواده‌اش با این کارش مخالفند
یک خانم دیگه هم هست تقریبا میانسال، تعطیلات کریسمس امسال را رفته بود پیش دخترش جنوب آفریقا... دخترش انجا معلم است
می‌گفت سفرعالی بود، ولی هنوز آثار افسردگی را می‌شد در چهره‌اش دید
می‌گفت که به دختراش افتخار می‌کنه و وقتی جوان بوده خودش هم همچین آرزویی داشته
معلم جوان سرباز روستای کالو من را غافلگیر کرد. اتفاقی به وبلاگش برخورد کردم

Tuesday, October 23, 2007

اوووشانزلیزه



هرچه بیشتر از جاهایی که قبلا دوست داشتم ببینم را می‌بینم دنیا در عین بزرگیش، در چشمم کوچکتر می‌شود. هم طمعم بیشتر می‌شود هم جایی کسی به من نهیب می‌زند که اینجا دار بقا نیست. همه میروند تو هم می‌روی

آخ که چقدر قایق سواری و ورزش حال میده ، توی محوطه‌ی وسیع کاخ ورسای . وقتی که میدوی احساس می‌کنی که داری به سوی ابد می‌دوی، انهمه مجسمه که روزگاری تحت تسلط خانواده‌ی سلطنتی بودند حالا با استواریشان به پادشاهان پوسیده پوزخند میزنند و سالهاست که همدم باد شده اند

پاریس شب‌هایش به لطف سلطنت نور باشکوه‌تر از روزهایش است، روز که می‌شود جای پای زمان را همه جا احساس می‌کنی. اگر گذارتان آنطرف‌ها افتاد قایق‌سواری در شب توصیه می‌شود، زیر یکی از پل‌ها که معروف به رمانتیک‌ترین پل رودخانه‌ی عظیمی ایست، که از مرکز شهر می‌گذرد. وقتی خانم راهنمای قایق هرچه را که به فرانسوی می گوید به انگلیسی ترجمه می‌کند. حواستان باشد که آن بوسه را از دست ندهید.... چشم‌هایتان را ببندید، زیباترین آرزویتان را از سر بگذرانید و بعد به محض اینکه به زیر پل رسیدید لبهای بقل‌دستی‌‌تان را ببوسید

پسر کوچولویی من هم تحت تأثیر جادویی زبان فرانسوی قرار گرفت ، و با وجود اینکه فارسی را به شیوه‌ی خودش خوب حرف می‌زند، روی سرسره با دختر کوچولوی سیاه‌پوست فرانسوی اینقدر قشنگ ، بغوبغوژوغو... کرد که من که فرانسه بلد نیستم هیچ فرقی احساس نکردم
اگر دوست داشتید به این کلیپ هم گوش بدهید، شاید قبلا شنیده باشید. به هر حال هلندی ها که شنیده بودند و وقتی راننده وارد خیابان شانزلیزه شد با او همصدا شدند....اوووشانزلیزه..اوووشانزلیزه.... و خندیدند و این به لطف فرهنگ وخاطرات مشترکشان است. نوشته‌های سردر تمام مغازه‌های این خیابان باید به رنگ سفید باشد. تنها مکدونالد سفید هم در همین خیابان است، ایران ایر هم داشت


اولی که وارد شهر می‌شوی اینقدر ترافیک سنگین است، و خیابانها کثیف اند که از آمدنت پشیمان می‌شوی. در همان لحظاتی که اتوبوس ما با سرعت یک کیلومتر در ساعت حرکت می کرد و من غرق ترافیک شده بودم، یک آن فهمیدم که چقدر دلم برای تهران تنگ شده . اینجا در هلند خبری از خیابان های پهن شلوغ و چنارهای پیر دود گرفته نیست. همه چیز جوان و کوچک و تمیز است، آنچه که باعث تأخیرت می‌شود تعدد چراغ‌های راهنمایی است نه ترافیک . یک مدل دوچرخه‌ی بامزه اونجا رایج است، زیتونی رنگ است و نسبت به دوچرخه‌های عادی چاق‌تر است. بعضی دوچرخه سوارهای فرانسوی خیلی با جرأت هستند و همراه اتومبیل‌ها در خیابان ویراژ می‌دهند، در حالی که توی این هلند در بیشتر خیابان‌ها موتور گازی ها هم باید از لاین دوچرخه سوارها استفاده کنند


Monday, October 15, 2007

Suikerfeest

پنجشنبه و جمعه بعضی از برنامه‌ی کودک هلند، در مورد «سوکرفیست» بود،؟! که بعد فهمیدم که عید فطر خودمان است . در طول رمضان هم گهگاه بعضی از مجری‌های عروسکی هلندی، روزه می‌گرفتند و کلیپ و سرود درباره‌ی رمضان پخش می‌کردند

اینجا عید فطر برای ترک‌ها و مراکشی‌های مسلمان، اهمیت ویژه‌ای دارد. با وجود اینکه چند روز از عید گذشته بود؛ امروز سر کلاس زبان هلندی، مسلمانان با شیرینی‌های خانگی وارد کلاس شدند، لباس‌های شیکتری نسبت به روزهای دیگر پوشیده بودند، با هم روبوسی کردند و تبریک گفتند... یک چیزی تو مایه‌های عید نوروز خودمان

پنجشنبه ای که گذشت، توی سوپر مارکت با یک خانم مسلمان اندونزیایی آشنا شدم که پسری هم سن و سال پسر خودم داشت. او هم عیدفطر را پیشاپیش به من تبریک گفت و علاوه بر آن گفت که به رئیس جمهور ما احمدی ‌نژاد افتخار می‌کند . من از پوشش اندونزیایی‌های مسلمان خیلی خوشم میاد. معمولا لباس‌های ساده‌‌ می‌پوشند، برعکس ترک‌ها و مراکشی های مسلمان که از خودشان خیلی خلاقیت به خرج می‌ ‌دهند، و اغلب هم نتیجه‌ی مطلوب نمی‌دهد
احمدی نژاد، بعضی ‌ها به تو افتخار می‌کنند و بعضی ها هم... بگذریم. اینجا مردم با فرهنگ‌های مختلف، با هم همزیستی دلچسبی دارند. هرکسی عقاید خودش را دارد و احترام می‌بیند و احترام می‌گذارد. نمی‌دونم این فرهنگ منحط غرب کجاست، ولی من از این حقوق عادلانه‌ی انسانی لذت می‌برم
عید فطر شما هم مبارک؛ رمضان بایرام مبارک، کُل عام وَانتم بخیر!!

Friday, October 12, 2007

الحمدلله

عید فطر مبارک... الحمدلله

Wednesday, October 10, 2007

دکتر

‌چند روز پیش، پسرم به سرما‌خوردگی سختی دچار شده بود، رفتیم دکتر. دسته خالی برگشتیم. دسته خالی، خالی که نه...! دکتر بعد از معاینه فرق بین بیماری های ویروسی و باکتریایی را برایم توضیح داد و یک مقاله بهم داد. چون هلندی بلد نبودم نکات مهم‌اش را برام به انگلیسی ترجمه کرد. و قرار شد که اگر یکی از عوارضی که گفته بود، ظرف سه روز آینده خودش را نشان داد. دوباره به دکتر بروم تا آنتی‌بیوتیک بگیرم
:این نوشته مال ۶ اکتبر ۲۰۰۶ است. یعنی پارسال
»
امروز همسایه‌مون دوتا گلدون کوچیک رزمینیاتوری گذاشته لب طاقچه پنجره اش.... وای که چقدر دلم گلدون گل می خواهد لب پنجره..... من حسودیم شد... چند دقیقه ای که صدای تلویزیون نمیاد.. نگو این آقا کوچولو رفته سراغش.. داره متابق میلش دکمه ها را !!می‌چلاند
دیروز اولین جلسه کلاس آموزش داچ بود. رفتنه بارون به شدت می بارید و با وجود اینکه بارونی داشتم حسابی خیس شدم. تو راه برگشت با یکی از بچه ها تا جایی که مسیرمون یکی بود، باهم بودیم. یه خانم امریکایی که اینجا (پی اچ دی) دکترای زمین شناسی مي خواند. من دومین دوست ایرانی اش ام. از من پرسید: اینجا دکترتون با پسرت فارسی حرف می زنه؟ ( مسلما نه!!) - : ...انگلیسی یا هلندی!! با خودم گفتم اگر با دختر شما انگلیسی حرف می زنه، دلیل نمی شه که با ما هم فارسی حرف بزنه!! این هم از مزایای آمریکایی بودن دیگه
«خوب حالا دیگه از تصویر هم خبری نیست ! ... سیم آنتن افتاده رو زمین... پسرم هم نیست؟!؟

Tuesday, October 2, 2007

۲۱ /رمضان

فردا در ایران ۲۱ رمضان است. دو سال پیش همچین روزی من و پسرم متولد شدیم. امشب سوره «طه» می‌خوانم و می‌اندیشم که من هم یک بنی‌اسرائیلم؛ یک موسی دارم یک هارون و ... سامری ...آه که چقدرمن هم فراموش می‌کنم...مثل سامری مثل بنی‌اسرائیل. ولی تو همیشه «غفار» هستی یعنی افراد را نه تنها يك بار كه بارها می‌آمرزی

(وانى لغفار لمن تاب وآمن وعمل صالحا ثم اهتدى )
ربی زدنی علما

Sunday, August 26, 2007

باز هم جولیانا پارک




امروز نمی دونم به چه مناسبتی توی جولیانا پارک ، برای بچه ها جشن و برنامه های تفریحی بود. خبر نداشتیم ، برای پیاده روی رفته بودیم که ناگهان سر و کله ی یک قطار کوچک پیدا شد که بچه ها سوارش بودند. ما هم به جمع آنها پیوستیم، و مامان و پسرش چند ساعتی را آنجا بودند. برنامه ها برای بچه های کوچک مناسب بود، پسر من هم که دو ماه به دوساله شدنش مانده یک روز اجتماعی را تجربه کرد. شادی ساده ی بچه ها، وقت و اهمیتی که خانواده ها برای بچه های کوچیکشان می دهند برای من خیلی دلچسبه. خبری نبود، یک قطار کوچولوی رنگارنگ که بچه ها را یک نیم دور در پارک می چرخاند و بساط نقاشی و بپر بپربود و دو نفر که هنرمندانه برای دنیای لطیف و کنجکاو کودکان برنامه اجرا می کردند. یک کارظریف که همه ی کوچولو ها را به تحرک و همکاری وا داشت و محیط را پر از خنده و نشاط کرد... این بود که ضمن نمایش و سرود یکی از مجری ها بعد از اینکه حقه ی جادوگری همکارش لو رفت؛ تصمیم گرفت که جادویی کند و با ورد، همه ی بچه ها را به بچه قورباغه های کوچک و اژدها تبدیل کرد و بعد دور از چشم مجری دیگر آنها را برای لحظاتی غیب کرد و در نهایت به حالت عادی برگرداند


اینجا چند گروه مثل بقیه آدم ها از اجتماع سهم دارند. معلولان، پیرها و بچه ها از وقتی که به دنیا می آیند