Sunday, August 26, 2007

باز هم جولیانا پارک




امروز نمی دونم به چه مناسبتی توی جولیانا پارک ، برای بچه ها جشن و برنامه های تفریحی بود. خبر نداشتیم ، برای پیاده روی رفته بودیم که ناگهان سر و کله ی یک قطار کوچک پیدا شد که بچه ها سوارش بودند. ما هم به جمع آنها پیوستیم، و مامان و پسرش چند ساعتی را آنجا بودند. برنامه ها برای بچه های کوچک مناسب بود، پسر من هم که دو ماه به دوساله شدنش مانده یک روز اجتماعی را تجربه کرد. شادی ساده ی بچه ها، وقت و اهمیتی که خانواده ها برای بچه های کوچیکشان می دهند برای من خیلی دلچسبه. خبری نبود، یک قطار کوچولوی رنگارنگ که بچه ها را یک نیم دور در پارک می چرخاند و بساط نقاشی و بپر بپربود و دو نفر که هنرمندانه برای دنیای لطیف و کنجکاو کودکان برنامه اجرا می کردند. یک کارظریف که همه ی کوچولو ها را به تحرک و همکاری وا داشت و محیط را پر از خنده و نشاط کرد... این بود که ضمن نمایش و سرود یکی از مجری ها بعد از اینکه حقه ی جادوگری همکارش لو رفت؛ تصمیم گرفت که جادویی کند و با ورد، همه ی بچه ها را به بچه قورباغه های کوچک و اژدها تبدیل کرد و بعد دور از چشم مجری دیگر آنها را برای لحظاتی غیب کرد و در نهایت به حالت عادی برگرداند


اینجا چند گروه مثل بقیه آدم ها از اجتماع سهم دارند. معلولان، پیرها و بچه ها از وقتی که به دنیا می آیند

Tuesday, August 21, 2007

رامبراند و رضا عباسی


یکشنبه ای که گذشت سری به آمستردام زدیم. موزه ی هرمیتاژ آمستردام از ماه مارس تا اواسط سپتامبر مجموعه مختصری از هنر ایران را نمایش می دهد. که با دیس ها و گلدان های سفالی و مجموعه های طلا و فلزکاری هخامنشی و ساسانی...شروع میشه و به مینیاتورهای دوره ی صفویه و تقلیدات قاجاریه ختم میشه. کل نمایشگاه از شش تا اتاق کوچک تو در تو، در دو طبقه تشکیل میشه. در کل با زمانی که در قسمت بازارچه اش صرف کردم یک ساعت بیشتر طول نکشید. از میان همه ی کار ها دوتا کار رضا عباسی خیلی به دلم نشست و باید بگم که واقعا هنرمند بوده. کشیدن این مینیاتورهای آهنگین با این ظرافت که برای تماشایش باید اینقدر دقت به خرج بدی کار طاقت فرسایه. آسمانش طلایی رنگ بود و عشاق اطراف رودی که نقاش رنگ نقرهای را بر آن زده بود، در بزمی شاعرانه بودند، آب رود حالا جز تیرگی هیچ نداشت برای نوشیدن. گویی خشکیده بود، یا اینطور بگم عشاق مینیاتور از خیال رودی نقره فام می نوشیدند
اون مینیاتور های ارزشمند را با قاب فلزی طلایی که فکر کنم ارزانترین نوع باشه، قاب گرفته بودند

وقتی بیرون می رفتم با خودم خاطره ی ظرافت پارچه های ابریشمی را می بردم که روی دیوارش به انگلیسی نوشته بود آثار هنری قرون وسطا ی ایران !...آنجا هم پر بود از گل و باغ و بزم عشاق

در انتها هم کتاب ها و عکسهایی با مضامین تک بعدی از ایران کنونی توی بازارچه ، که اگر آنهمه فن و هنر به دل کسی نشست خنثی بشه. عکس های دلنشینی هم از باغ های شیراز و بنا های صفویه در کافیشاپ بود


بعد از آن پیاده به خانه موزه ی رامبراند رفتیم. و و قتی در طبقه ی آخر خانه اش اتود های خطی با ابعاد کوچک و کارهای ظریف چاپش را دیدم بهش حق دادم که از یکی کارهای رضا عباسی در بین مجموعه ی شخصی مورد علاقه اش نگهداری کند
خانه ی رامبراند مثل خانه ی فعلی خودم وهمه ی خانه های هلندی دیگه بود. پله های تنگ و پیچ در پیچ و کف چوبی که هنگام راه رفتن خرچ خرچ می کنه، با این کف چوبیه پوک هراسی نداری اگر بچه ات هی از در و دیوار بره بالا و بخوره زمین

طبقه ی همکف آشپزخانه بود و طبقه اول دو سالن و اتاقی که سرشار از تابلو بودند و با آثار رامبراند اشرافی تر ازاشرافی به نظر میرسیدند، وکارگاه چاپ که کاشی هاش از شدت ساییدگی به سنگ هایی درخشنده تبدیل شده بودند و کسی دیگر حق نداشت رویش راه برود
طبقه دوم کارگاه نقاشی بود و اتاقی که مجوعه ای از اشیاء مورد علاقه ی رامبراند را در آن چیده بودند که احتمالا آن زمان ارزش مادی نداشتند که ، حراج نشدند. پروانه های خشک شده و مجسمه های گچی و پوست یک حیوان شکار شده و نیزه و تیر وکمان و... خرت پرت شاعرانه
کارگاه از زیبا ترین قسمت ها بود. بوم های دست سازی که نیمه کاره رهاشده بودند و پودرهای رنگین که توی ظروف چینی کوچک روی میز و طاقچه چیده شده بودند، یک ترازوی زرگری که مبین ارزش این دونه های رنگین و حساسیت کار بود. از همه مهم تر بوی روغن برزک که تو را با خودش رنگی می کرد و دستی که تمنای لمس قلمویی را داشت، که حالا سالهاست که رنگ بررویش خشکیده و با بقیه اعضای خانواده اش همدم سه پایه ا ی استوار با ابهت اند
و پیرمرد نگهبانی که بیشتر از این موزه اسرار و زندگی و مردگی را با خود حمل می کند، نشسته روی چارپایه واحساس می کنی خواب است

اینجا عکاسی در کل ممنوع بود. در موزه ی هرمیتاژ هم اینقدر تاریک بود که ارزش عکاسی بی فلاش را نداشت، اصلا نمی دانم اجازه میدادند یا نه

از بین کارهای رامبراند از طراحی ها و چاپ ها خیلی خوشم آمد و اگر بار دیگر هوس کنم که بروم بخاطر آنهاست

Friday, August 17, 2007

بارون

.جاتون خالی خیلی خوش گذشت، زیر بارون رفته بودیم جولینا پارک. البته با بارونی، خیس نشدیم
. حالا که برگشتیم آفتاب در آمد
مرغ های آبی از مقر همیشگی شون کنار استخر، آمده بودند وسط جاده ی آسفالت پارک، یک جایی که غیر آز آسمون چیزی بالا سرشون نباشه. نوکشون را زیر بال و پر شون قایم کرده بودن (خیس نشه؟!)، تک پایی استاده بودن؛ بارون می گرفتن
اردک ها ی تنبل که همیشه جلوی در زیر آفتاب لم داده بودن. با نوکشون سرسختانه، توی چاله هایی که از آب بارون پر شده بود را جست جو می کردن
فکر نمی کنم امروز توی هلند کسی غیر از من و پسرم و این مرغ ها و اردک ها از بودن زیر بارون کیف کرده باشه
هلندی ها درسته که به بارون عادت دارن ولی از بارون خوششون نمی یاد
یا به عبارتی همیشه از وضعیت هوا شاکی اند
__________________________
این که این همه مدت اینجا مطلب ننوشتم، برای این بوده که سرم با ویکی پدیا گرم بود
معنی پست قبلی : پیروزیت مبارک ای عراقی ای قهرمان
این شادمانیی است و بعد از شادمانیه{امنیت} روزگارت (به شیرینی) عسل می شود
(انشالله آخرش را هم خودم اضافه کرده بودم)
پست قبلتر از قبلی هم، یه اشکالاتی داره!. دوستان مسلط به زبان عربی ببخشند

Wednesday, August 1, 2007

مبروک فوزک یا عراقی یا بطل

مبروک فوزک ياعراقي يا بطل
هاي فرحه وبعد فرحه{الامان}وتصيرايامک عسل...انشاءالله...