Monday, April 23, 2007

تسلیت

عجب دنیایی، تا بود بودنش با نبودنش برای من یکی بود. حالا که خبر فوتش را شنیدم، برای نبودنش اشک میریزم. شاید برای دخترش گریه می کنم، برای این سالهایی که بدون دیدار پدر گذشت. شاید برای این فاصله گریه می کنم. ولی نه هیچ چیز نمی تونه بین پدر و دختر فاصله بندازه،این طور نیست؟ خدا پدرت را رحمت کند
تسلیت گفتن همیشه سخته... خصوصا اگر بخوای به یکی از مهربانترین نزدیکانت بگی. کاری نمی توانم بکنم. قرآن را برمیدارم و برای او که حالا از من هم بیدار تر است، می خوانم
دیروز این را شنیدم: الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا !!!!

Monday, April 16, 2007

جاتون خالي...keukenhof

سلام شنبه 14 آبریل با گروهی که به شهر لیس برای دیدن باغ گل هلند می رفت همراه شدم. ابتدا به محل پرورش گل ها، که خیلی جای دیدنی بود رفتیم و حدودای ساعت یک به محل اصلی باغ رسیدم، که به نظر من بیشتر به یک پارک بزرگ پر گل شبیه بود. من از قسمت اول بیشتر خوشم امد. ردیف های بلند گلی که روی زمین کاشته بودند شگفت انگیز بود، تا جایی که چشم کار میکرد گل بود وگل . خیلی هیجان آور بود که یک دفعه اینقدر گل را کنار هم ببینی. انگار نقاش زمین این بار قلمو به دست گرفته بود ونقشی آبستره آفریده بود. سرشار از رنگ های متنوع.
عکس هم زیاد گرفتم و میتونید بعضی از آنها را اینجا ببینید.
هلند که به کشور گل معروف، شهرتش را مدیون بهار، این شهر کوچیک و باغبان هاست. باغبان ها با ترکیب گل ها به نقشهای جدید میرسن و سپس به پرورش انبوه و صدور آنها می پردازن. باغبانی که نقش راهنمای ما را داشت در مورد یکی از این گلهای ترکیبی که کانادایی الاصل بود میگفت که ده سال پیش یک شاخه بیشتر نبوده و حالا بیش از یک هکتار از آن کاشته بودند. لاله ی زرد رنگی بود و که داخلش شیار ها سرخ داشت، شاید بشه گفت یک لاله ی دو رگه .
محل اصلی پارک هم جای قشنگی بود. آنجا به تعداد گل ها آدم وجود داشت و زبانها و ملیت ها به اندازه ی گل ها متنوع بودند.

Tuesday, April 10, 2007

هر چه که بینه دیده خدایش آفریده

هر چه که بینه دیده
خدایش آفریده، درخت وسبزه وگل
سوسن وسرو وسنبل... جنگل ودشت دریا
شکوفه های زیبا
این همه را به قدرت خدا نموده خلقت
یادش بخیر کلاس دوم دبستان، نمی دونم هنوز هم این شعر توی کتاب فارسی هست یا نه؟ امیدوارم باشه، برای من که خیلی دلنشین است ، اگر هم شاعرش مصطفی رحماندوست است خدا پدرش را بیامرزد. امروزتوی جولیانا پارک این شعر را برای علی خوندم. نمیدونم چقدر ازش سر در آورد ولی می دونم که شعر دوست داره. بهار است وقتی پا تو طبیعت می زاریم همه وجودم را نشاط فرا می گیرد. فصل، فصل آفرینش است. ما این چهار روز تعطیلات را به گردش خارج از شهر اختصاص دادیم. حسابی انرژی گرفتیم . طبیعت من را مست میکنه ، یاد بهشت می افتم و سرا پا طلب میشم و نیاز و این سوال که خدایا من هم به بهشت می روم؟ ..انشالله