Tuesday, October 23, 2007

اوووشانزلیزه



هرچه بیشتر از جاهایی که قبلا دوست داشتم ببینم را می‌بینم دنیا در عین بزرگیش، در چشمم کوچکتر می‌شود. هم طمعم بیشتر می‌شود هم جایی کسی به من نهیب می‌زند که اینجا دار بقا نیست. همه میروند تو هم می‌روی

آخ که چقدر قایق سواری و ورزش حال میده ، توی محوطه‌ی وسیع کاخ ورسای . وقتی که میدوی احساس می‌کنی که داری به سوی ابد می‌دوی، انهمه مجسمه که روزگاری تحت تسلط خانواده‌ی سلطنتی بودند حالا با استواریشان به پادشاهان پوسیده پوزخند میزنند و سالهاست که همدم باد شده اند

پاریس شب‌هایش به لطف سلطنت نور باشکوه‌تر از روزهایش است، روز که می‌شود جای پای زمان را همه جا احساس می‌کنی. اگر گذارتان آنطرف‌ها افتاد قایق‌سواری در شب توصیه می‌شود، زیر یکی از پل‌ها که معروف به رمانتیک‌ترین پل رودخانه‌ی عظیمی ایست، که از مرکز شهر می‌گذرد. وقتی خانم راهنمای قایق هرچه را که به فرانسوی می گوید به انگلیسی ترجمه می‌کند. حواستان باشد که آن بوسه را از دست ندهید.... چشم‌هایتان را ببندید، زیباترین آرزویتان را از سر بگذرانید و بعد به محض اینکه به زیر پل رسیدید لبهای بقل‌دستی‌‌تان را ببوسید

پسر کوچولویی من هم تحت تأثیر جادویی زبان فرانسوی قرار گرفت ، و با وجود اینکه فارسی را به شیوه‌ی خودش خوب حرف می‌زند، روی سرسره با دختر کوچولوی سیاه‌پوست فرانسوی اینقدر قشنگ ، بغوبغوژوغو... کرد که من که فرانسه بلد نیستم هیچ فرقی احساس نکردم
اگر دوست داشتید به این کلیپ هم گوش بدهید، شاید قبلا شنیده باشید. به هر حال هلندی ها که شنیده بودند و وقتی راننده وارد خیابان شانزلیزه شد با او همصدا شدند....اوووشانزلیزه..اوووشانزلیزه.... و خندیدند و این به لطف فرهنگ وخاطرات مشترکشان است. نوشته‌های سردر تمام مغازه‌های این خیابان باید به رنگ سفید باشد. تنها مکدونالد سفید هم در همین خیابان است، ایران ایر هم داشت


اولی که وارد شهر می‌شوی اینقدر ترافیک سنگین است، و خیابانها کثیف اند که از آمدنت پشیمان می‌شوی. در همان لحظاتی که اتوبوس ما با سرعت یک کیلومتر در ساعت حرکت می کرد و من غرق ترافیک شده بودم، یک آن فهمیدم که چقدر دلم برای تهران تنگ شده . اینجا در هلند خبری از خیابان های پهن شلوغ و چنارهای پیر دود گرفته نیست. همه چیز جوان و کوچک و تمیز است، آنچه که باعث تأخیرت می‌شود تعدد چراغ‌های راهنمایی است نه ترافیک . یک مدل دوچرخه‌ی بامزه اونجا رایج است، زیتونی رنگ است و نسبت به دوچرخه‌های عادی چاق‌تر است. بعضی دوچرخه سوارهای فرانسوی خیلی با جرأت هستند و همراه اتومبیل‌ها در خیابان ویراژ می‌دهند، در حالی که توی این هلند در بیشتر خیابان‌ها موتور گازی ها هم باید از لاین دوچرخه سوارها استفاده کنند


Monday, October 15, 2007

Suikerfeest

پنجشنبه و جمعه بعضی از برنامه‌ی کودک هلند، در مورد «سوکرفیست» بود،؟! که بعد فهمیدم که عید فطر خودمان است . در طول رمضان هم گهگاه بعضی از مجری‌های عروسکی هلندی، روزه می‌گرفتند و کلیپ و سرود درباره‌ی رمضان پخش می‌کردند

اینجا عید فطر برای ترک‌ها و مراکشی‌های مسلمان، اهمیت ویژه‌ای دارد. با وجود اینکه چند روز از عید گذشته بود؛ امروز سر کلاس زبان هلندی، مسلمانان با شیرینی‌های خانگی وارد کلاس شدند، لباس‌های شیکتری نسبت به روزهای دیگر پوشیده بودند، با هم روبوسی کردند و تبریک گفتند... یک چیزی تو مایه‌های عید نوروز خودمان

پنجشنبه ای که گذشت، توی سوپر مارکت با یک خانم مسلمان اندونزیایی آشنا شدم که پسری هم سن و سال پسر خودم داشت. او هم عیدفطر را پیشاپیش به من تبریک گفت و علاوه بر آن گفت که به رئیس جمهور ما احمدی ‌نژاد افتخار می‌کند . من از پوشش اندونزیایی‌های مسلمان خیلی خوشم میاد. معمولا لباس‌های ساده‌‌ می‌پوشند، برعکس ترک‌ها و مراکشی های مسلمان که از خودشان خیلی خلاقیت به خرج می‌ ‌دهند، و اغلب هم نتیجه‌ی مطلوب نمی‌دهد
احمدی نژاد، بعضی ‌ها به تو افتخار می‌کنند و بعضی ها هم... بگذریم. اینجا مردم با فرهنگ‌های مختلف، با هم همزیستی دلچسبی دارند. هرکسی عقاید خودش را دارد و احترام می‌بیند و احترام می‌گذارد. نمی‌دونم این فرهنگ منحط غرب کجاست، ولی من از این حقوق عادلانه‌ی انسانی لذت می‌برم
عید فطر شما هم مبارک؛ رمضان بایرام مبارک، کُل عام وَانتم بخیر!!

Friday, October 12, 2007

الحمدلله

عید فطر مبارک... الحمدلله

Wednesday, October 10, 2007

دکتر

‌چند روز پیش، پسرم به سرما‌خوردگی سختی دچار شده بود، رفتیم دکتر. دسته خالی برگشتیم. دسته خالی، خالی که نه...! دکتر بعد از معاینه فرق بین بیماری های ویروسی و باکتریایی را برایم توضیح داد و یک مقاله بهم داد. چون هلندی بلد نبودم نکات مهم‌اش را برام به انگلیسی ترجمه کرد. و قرار شد که اگر یکی از عوارضی که گفته بود، ظرف سه روز آینده خودش را نشان داد. دوباره به دکتر بروم تا آنتی‌بیوتیک بگیرم
:این نوشته مال ۶ اکتبر ۲۰۰۶ است. یعنی پارسال
»
امروز همسایه‌مون دوتا گلدون کوچیک رزمینیاتوری گذاشته لب طاقچه پنجره اش.... وای که چقدر دلم گلدون گل می خواهد لب پنجره..... من حسودیم شد... چند دقیقه ای که صدای تلویزیون نمیاد.. نگو این آقا کوچولو رفته سراغش.. داره متابق میلش دکمه ها را !!می‌چلاند
دیروز اولین جلسه کلاس آموزش داچ بود. رفتنه بارون به شدت می بارید و با وجود اینکه بارونی داشتم حسابی خیس شدم. تو راه برگشت با یکی از بچه ها تا جایی که مسیرمون یکی بود، باهم بودیم. یه خانم امریکایی که اینجا (پی اچ دی) دکترای زمین شناسی مي خواند. من دومین دوست ایرانی اش ام. از من پرسید: اینجا دکترتون با پسرت فارسی حرف می زنه؟ ( مسلما نه!!) - : ...انگلیسی یا هلندی!! با خودم گفتم اگر با دختر شما انگلیسی حرف می زنه، دلیل نمی شه که با ما هم فارسی حرف بزنه!! این هم از مزایای آمریکایی بودن دیگه
«خوب حالا دیگه از تصویر هم خبری نیست ! ... سیم آنتن افتاده رو زمین... پسرم هم نیست؟!؟

Tuesday, October 2, 2007

۲۱ /رمضان

فردا در ایران ۲۱ رمضان است. دو سال پیش همچین روزی من و پسرم متولد شدیم. امشب سوره «طه» می‌خوانم و می‌اندیشم که من هم یک بنی‌اسرائیلم؛ یک موسی دارم یک هارون و ... سامری ...آه که چقدرمن هم فراموش می‌کنم...مثل سامری مثل بنی‌اسرائیل. ولی تو همیشه «غفار» هستی یعنی افراد را نه تنها يك بار كه بارها می‌آمرزی

(وانى لغفار لمن تاب وآمن وعمل صالحا ثم اهتدى )
ربی زدنی علما

Sunday, August 26, 2007

باز هم جولیانا پارک




امروز نمی دونم به چه مناسبتی توی جولیانا پارک ، برای بچه ها جشن و برنامه های تفریحی بود. خبر نداشتیم ، برای پیاده روی رفته بودیم که ناگهان سر و کله ی یک قطار کوچک پیدا شد که بچه ها سوارش بودند. ما هم به جمع آنها پیوستیم، و مامان و پسرش چند ساعتی را آنجا بودند. برنامه ها برای بچه های کوچک مناسب بود، پسر من هم که دو ماه به دوساله شدنش مانده یک روز اجتماعی را تجربه کرد. شادی ساده ی بچه ها، وقت و اهمیتی که خانواده ها برای بچه های کوچیکشان می دهند برای من خیلی دلچسبه. خبری نبود، یک قطار کوچولوی رنگارنگ که بچه ها را یک نیم دور در پارک می چرخاند و بساط نقاشی و بپر بپربود و دو نفر که هنرمندانه برای دنیای لطیف و کنجکاو کودکان برنامه اجرا می کردند. یک کارظریف که همه ی کوچولو ها را به تحرک و همکاری وا داشت و محیط را پر از خنده و نشاط کرد... این بود که ضمن نمایش و سرود یکی از مجری ها بعد از اینکه حقه ی جادوگری همکارش لو رفت؛ تصمیم گرفت که جادویی کند و با ورد، همه ی بچه ها را به بچه قورباغه های کوچک و اژدها تبدیل کرد و بعد دور از چشم مجری دیگر آنها را برای لحظاتی غیب کرد و در نهایت به حالت عادی برگرداند


اینجا چند گروه مثل بقیه آدم ها از اجتماع سهم دارند. معلولان، پیرها و بچه ها از وقتی که به دنیا می آیند

Tuesday, August 21, 2007

رامبراند و رضا عباسی


یکشنبه ای که گذشت سری به آمستردام زدیم. موزه ی هرمیتاژ آمستردام از ماه مارس تا اواسط سپتامبر مجموعه مختصری از هنر ایران را نمایش می دهد. که با دیس ها و گلدان های سفالی و مجموعه های طلا و فلزکاری هخامنشی و ساسانی...شروع میشه و به مینیاتورهای دوره ی صفویه و تقلیدات قاجاریه ختم میشه. کل نمایشگاه از شش تا اتاق کوچک تو در تو، در دو طبقه تشکیل میشه. در کل با زمانی که در قسمت بازارچه اش صرف کردم یک ساعت بیشتر طول نکشید. از میان همه ی کار ها دوتا کار رضا عباسی خیلی به دلم نشست و باید بگم که واقعا هنرمند بوده. کشیدن این مینیاتورهای آهنگین با این ظرافت که برای تماشایش باید اینقدر دقت به خرج بدی کار طاقت فرسایه. آسمانش طلایی رنگ بود و عشاق اطراف رودی که نقاش رنگ نقرهای را بر آن زده بود، در بزمی شاعرانه بودند، آب رود حالا جز تیرگی هیچ نداشت برای نوشیدن. گویی خشکیده بود، یا اینطور بگم عشاق مینیاتور از خیال رودی نقره فام می نوشیدند
اون مینیاتور های ارزشمند را با قاب فلزی طلایی که فکر کنم ارزانترین نوع باشه، قاب گرفته بودند

وقتی بیرون می رفتم با خودم خاطره ی ظرافت پارچه های ابریشمی را می بردم که روی دیوارش به انگلیسی نوشته بود آثار هنری قرون وسطا ی ایران !...آنجا هم پر بود از گل و باغ و بزم عشاق

در انتها هم کتاب ها و عکسهایی با مضامین تک بعدی از ایران کنونی توی بازارچه ، که اگر آنهمه فن و هنر به دل کسی نشست خنثی بشه. عکس های دلنشینی هم از باغ های شیراز و بنا های صفویه در کافیشاپ بود


بعد از آن پیاده به خانه موزه ی رامبراند رفتیم. و و قتی در طبقه ی آخر خانه اش اتود های خطی با ابعاد کوچک و کارهای ظریف چاپش را دیدم بهش حق دادم که از یکی کارهای رضا عباسی در بین مجموعه ی شخصی مورد علاقه اش نگهداری کند
خانه ی رامبراند مثل خانه ی فعلی خودم وهمه ی خانه های هلندی دیگه بود. پله های تنگ و پیچ در پیچ و کف چوبی که هنگام راه رفتن خرچ خرچ می کنه، با این کف چوبیه پوک هراسی نداری اگر بچه ات هی از در و دیوار بره بالا و بخوره زمین

طبقه ی همکف آشپزخانه بود و طبقه اول دو سالن و اتاقی که سرشار از تابلو بودند و با آثار رامبراند اشرافی تر ازاشرافی به نظر میرسیدند، وکارگاه چاپ که کاشی هاش از شدت ساییدگی به سنگ هایی درخشنده تبدیل شده بودند و کسی دیگر حق نداشت رویش راه برود
طبقه دوم کارگاه نقاشی بود و اتاقی که مجوعه ای از اشیاء مورد علاقه ی رامبراند را در آن چیده بودند که احتمالا آن زمان ارزش مادی نداشتند که ، حراج نشدند. پروانه های خشک شده و مجسمه های گچی و پوست یک حیوان شکار شده و نیزه و تیر وکمان و... خرت پرت شاعرانه
کارگاه از زیبا ترین قسمت ها بود. بوم های دست سازی که نیمه کاره رهاشده بودند و پودرهای رنگین که توی ظروف چینی کوچک روی میز و طاقچه چیده شده بودند، یک ترازوی زرگری که مبین ارزش این دونه های رنگین و حساسیت کار بود. از همه مهم تر بوی روغن برزک که تو را با خودش رنگی می کرد و دستی که تمنای لمس قلمویی را داشت، که حالا سالهاست که رنگ بررویش خشکیده و با بقیه اعضای خانواده اش همدم سه پایه ا ی استوار با ابهت اند
و پیرمرد نگهبانی که بیشتر از این موزه اسرار و زندگی و مردگی را با خود حمل می کند، نشسته روی چارپایه واحساس می کنی خواب است

اینجا عکاسی در کل ممنوع بود. در موزه ی هرمیتاژ هم اینقدر تاریک بود که ارزش عکاسی بی فلاش را نداشت، اصلا نمی دانم اجازه میدادند یا نه

از بین کارهای رامبراند از طراحی ها و چاپ ها خیلی خوشم آمد و اگر بار دیگر هوس کنم که بروم بخاطر آنهاست

Friday, August 17, 2007

بارون

.جاتون خالی خیلی خوش گذشت، زیر بارون رفته بودیم جولینا پارک. البته با بارونی، خیس نشدیم
. حالا که برگشتیم آفتاب در آمد
مرغ های آبی از مقر همیشگی شون کنار استخر، آمده بودند وسط جاده ی آسفالت پارک، یک جایی که غیر آز آسمون چیزی بالا سرشون نباشه. نوکشون را زیر بال و پر شون قایم کرده بودن (خیس نشه؟!)، تک پایی استاده بودن؛ بارون می گرفتن
اردک ها ی تنبل که همیشه جلوی در زیر آفتاب لم داده بودن. با نوکشون سرسختانه، توی چاله هایی که از آب بارون پر شده بود را جست جو می کردن
فکر نمی کنم امروز توی هلند کسی غیر از من و پسرم و این مرغ ها و اردک ها از بودن زیر بارون کیف کرده باشه
هلندی ها درسته که به بارون عادت دارن ولی از بارون خوششون نمی یاد
یا به عبارتی همیشه از وضعیت هوا شاکی اند
__________________________
این که این همه مدت اینجا مطلب ننوشتم، برای این بوده که سرم با ویکی پدیا گرم بود
معنی پست قبلی : پیروزیت مبارک ای عراقی ای قهرمان
این شادمانیی است و بعد از شادمانیه{امنیت} روزگارت (به شیرینی) عسل می شود
(انشالله آخرش را هم خودم اضافه کرده بودم)
پست قبلتر از قبلی هم، یه اشکالاتی داره!. دوستان مسلط به زبان عربی ببخشند

Wednesday, August 1, 2007

مبروک فوزک یا عراقی یا بطل

مبروک فوزک ياعراقي يا بطل
هاي فرحه وبعد فرحه{الامان}وتصيرايامک عسل...انشاءالله...

Thursday, July 26, 2007

ارحب فوز منتخب العراقی

سلام،،، تبریک! تبریک ! تبریک
من عراقی نیستم. از فوتیال هم چیزی سر در نمی آورم. ولی این پیروزی را به تمام عراقی ها تبریک میگم، چه آنهایی که الان داخل کشورشان هستند و چه آنهایی که خارج اند. امیدوارم که تیم قهرمان این دوره از بازی های آسیایی عراق باشد
عربی : ارحّب فوزُ منتخبِ العراقی لکل العراقیین. أودوا بأن یفوز فی المباراة النهاءیة البطولة الکأس
الأمم الآسیویة الکرة القدم علی رقیبهِ السعودی
یه چشمی سفالی فیروزه ای رنگ داشتم، که سه سال پیش خاله ام از نجف برای خانه ی من سوقات آورده بود. هنوز ازواج نکرده بودیم. چون خیلی دوسش داشتم با خودم آوردمش . دیشب، به طور کاملا اتفاقی شکست
خیلی دوسش اش داشتم ولی بعد از شکستنش دلم نگرفت. انگار وقتش رسیده بود
وقتی به عراق فکر می کنم دلم را غمی میگره، برای بچه ها ، مادر ها ، جوون ها برای آدم ها.... برای عراقی ها

Tuesday, July 24, 2007

ویکی پدیا دانشنامه ی آزادی که هر کسی می تواند آن را ویرایش کند


ویکی پدیا دانشنامه ی آزادی که هر کسی به زعم خودش می تواند آن را ویرایش کند، به مطالبش بیافزاید یا آنها را تصحیح کند. یک پازل ناتمام که برای گسترش محتوایش دست
یاری همه را می طلبد. ازهمین حالا دست به کار شوید ویکی پدیای فارسی، منتظر است
من شما را به این بازی دعوت میکنم. یک بازی مفید

Monday, July 16, 2007

نا گه ز میان یکی بر آورد خروش

نمی دونم چرا همیشه اینطوری که تا وقتی که یک چیزی را با جان ودل بخواهی گیرت نمی یاد ولی همین که حال و هواش از سرت افتاد....

دیروز رفته بودم "موزه ی ونگوگ" به قول هلندی ها: فان خوخ موزییم. چند سال پیش توی خواب هم نمی دیدم که آثار ونگوگ را بتوانم از نزدیک ببینم. چقدر د لم می خواست سیبزمینی خورها، اتاق خوابش و گندم زارها و گرمی آفتابش را از نزدیک ببینم

اما شاید حکمت خدا اینطور اقتضا می کرد؛ وقتی دست های روحت را از رنگ و بوم شستی

آثار رامبراند واقعا ازرش از نزدیک دیدن را داشت درخشش کارهاش را به هیچ وجه نمی شد توی کتاب ها حس کرد. ولی در مورد کارهای ونگوگ اینطور نبود، کثرت نسخه ها ی چاپی که از آثار ونگوگ هست و گرایش هنرمندان جوانتر به اون تیپ کارها یگانگی خاص آثار ونگوگ را ازش گرفته بود. آثار را با ترتیب زمانی چیده اند. ابعاد کارهای اولش کوچک اند با رنگ ها ی گرفته و تیره، مردم حق داشنتد که به عنوان هنرمند قبول اش نداشتند. و بعد ناگهان انگار که رنگ سفید را در اثارش جایگزین سیاه کرده باشند،خطوط آثار ظریف و روشن می شوند با رنگ های لطیف ولی کماکان نچسب
و بلاخره به شاهکار ها یش می رسیم و باورت نمیشه که این همان نقاش است. آثار رنگین با تعادلی مثال نزدنی در رنگ و ترکیب بندی
تا اواسط ماه آگوست آثار ماکس بکمن هم در موزه ونگوگ تحت عنوان "ماکس بکمن در آمستردام "در معرض نمایش است. از این یکی واقعا لذت بردم، احساس میکنم کارهای اکپرسیونیستی بکمن به مراتب به دغدغه های عصر ما نزدیک تر است. جالب است که اون سالی که ونگوگ با فقر دسته پنجه نرم می کرد و اولین آثارش را می کشید یک جا ی دیگه از دنیا نه خیلی دور ، همان نزدیکی ها ماکس بکمن بدنیا آمده. هر دو در عصر خودشون هنرمندانی پیشرو بودند و هر چه قدرکه بکمن مشهور بود ونگوگ روزگارش را در تنهایی گذراند
چه قدر این دنیا در عین بزرگنمایی اش کوچک است. ترسی آشنا من را فرا می گیره ، زمان که این همه فخر فروش است چه آسان توی فضای موزه گنجانده می شه . یاد خیام می افتم گویی من هم در کارگه کوزه گری بودم دوش، دیدم دوهزار کوزه گویا و خموش .!! کو کوزه گر وکوزه خر و کوزه فروش!!!؟؟؟؟؟

خودمانی



کدام بدتر است؟


دیدن فضله ی موش توی اتاق نشیمن


یا


شستن کیف پول همسر توی ماشین لباسشویی


پ ن:
کاش بفهمی که اینجا دفتر دل نوشته هایم است، نمی خواهم کسی را آزار بدهم. متاسفم برای خودم، تو و این موش والت دیزنی
خدایا به من بردباری بیاموز و کمک ام کن که بتوانم خشمم را کنترل کنم! خدایا کمک ام کن که مردم را آن طور که هستند بپذیرم نه آن طور که دوست دارم. خدایا به من چشمانی واقع بین ، قلبی بخشاینده ، دلی مهربان و زبانی شیوا و بلیغ بده

Tuesday, July 10, 2007

مانتی وتركيب پست مدرن از خاطرات میزبان


پریروز خانه ی یکی از دوستانمان که اهل ترکیه اند مهمان بودیم. جای شما خالی، برامون "مانتی" که از غذاهای ترکی پخته بود. نمیدونم؛ ترک زبان های ایران هم از این غذا می پزند؟ به هر حال من که بار اولم بود می خوردم از مزه سس اش خوشم آمد. طرز پختش را هم یاد گرفتم . علی رغم وقتی که صرف درست کردن مانتی ها می شه غدای ساده و سریع و سالمیه

قرابت فرهنگی که بین ما و آنها هست باعث می شه که فراموش کنم که دارم سعی می کنم انگلیسی صحبت کنم. عربی و فارسی روی زبان انها خیلی تاثیر گذاشته و این کار رو برای من ساده می کنه

آه، آن روز به علی هم خیلی خوش گذشت. نمی دونم تجربه اش را داشتید یا نه ولی اگر پدر و مادر هم نباشید احتمال داره که تا حالا مهمون کوچولوی فوضول به خونتون آمده باشد. درست وقتی که همه چیز ایده آل پیش می رفت؛

ما خانم ها بعد از ناهار داشتیم با هم یک شیرینی سریع ترکی می پختیم و آقایون هم داشتن بازی فینال ویمبلدون تنیس تماشا می کردند. یک نفر آنجا همبازی نداشت. پدر و مادرش هر دو سرگرم بودند و هر کدام فکر میکردند که پیش دیگریه؛؛؛!!!! اون هم با آرامش کامل رفته بود توی اتاق صاحبخانه و میان عکس ها و مدارک و خاطرات اش گشتی زده بود.؟؟!!!!عينك آفتابی محبوبش را شکسته بود،از پوینتر دوتا باتری و چند قطعه پلاستیک مانده بود. از سکه هایی که مال کشور های مختلف بودند با عکس های سه در چهار صاحبخانه وچند تا پوشه و کاغذ های توش همه بر روی تخت، ترکیبی پست مدرن از ماحصل سفر دکتر جوان به فرنگ ساخته بود ....آه نمی دونستم جلوی خنده ام را بگیرم
. علی را توبیخ کنم، که مطمئنا بی فایده بود... یا معذرت خواهی کنم

آه پسرم به تو خوش گذشت ولی شرمنده گی اش ماند برای مامان و بابا که رفته بود خونه ی همکلاسی اش

Monday, July 9, 2007

شیعه یا سنی..!!!

کاش جامعه مسلمان به این بلوغ فکری برسد که اتحاد رمز موفقیت است و از نزاع بین شیعه و سنی دست بردارند. الان اخبار تهدید القاعده و رفتار بد وهابی های مکه با حجاج ایرانی را خواندم. تازه ما کمی ازتلخی این تعصبات را حس می کنیم، بیچاره مردم شیعه ی عراق و لبنان.اینجا هم از این اختلافات بی نصیب نمانده . در اکثر موارد ما سعی می کنیم که به تفاوت ها دامن نزنیم و تا جای ممکن همه چیز دوستانه پیش بره. برای من یک مسلمان انسان محترمیه حالا شیعه یا سنی. تازه اینجا که خیلی ها به خدا یا دین اعتقادی ندارن مسیحی هم که باشند غنیمته
خانم های وهابی اینجا لباس های مشکی و بلند می پوشند و گاهی از روبند استفاده می کنند. یک مورد سراغ دارم که توی مدرسه یکی از دختر های وهابی بعد از اینکه می فهمد دوست من شیعه است ، دیگه به اون سلام نمی کند . این در حالی که اینجا مردم عادت خوب سلام دادن به همدیگر را دارند .کافیه توی کوچه یا پارک قدم بزنی یا توی یک محیط فرهنگی مثلا کتابخانه باشی. انوقت کسی که از کنارت رد میشود خیلی صمیمانه بهت سلام میکند یا صبح به خیر میگوید

Wednesday, July 4, 2007

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی؟؟؟

چقدر دلتون می خواد که به مسافرت برید؟ واقعا سفر چقدر باید مفید باشه که حاضر بشوید بابتش هزینه ای پرداخت کنید؟ اصلا سفر باید مفید باشه یا صرفا تفریحی باشه؟ مفید وقتی برای سفرذکر میشه یعنی چی؟ سفر مفید یعنی سفر کاری یا زیارتی؟ می شه برای لزوم یک سفر توضیحی غیر از فواید شغلی و اخروی پیدا کرد، که احساس نکنی که اسراف کردی یا ولخرجی بوده؟
درست است که خیلی ها فقط برای پز دادن سفر می کنند؟ به عبارتی، برای اینکه بگن ما آنجا هم بودیم و فلان جا هم رفتیم،از اون هم خوردیم، چی رو دیدم و چی شد و این هم عکسامون!! راستی این می گن بسیار سفر باید تا پخته شود خامی، هنوز هم کاربرد داره؟
چه قدر ارزش داره که اهرام مصر را از نزدیک ببینی، زیر آفتاب داغ اون مملکت بسوزی، از غذا های خوش عطرشون بخوری. لهجه و صدای زندگی شون را از نزدیک بشنوی. ببینی که مردم با شتر سر کار نمی رن، انجا هم مثل تهران ترافیک داره
چه اهمیتی داره که موزه ی لوور پاریس را که عکسها و فیلم ها شو می شه به راحتی پیدا کرد ، پول و وقت و انرژی بزاری تا با چشم های خودت ببینی
نمی شه پاسخ عقلانیی واقتصادی پیدا کرد که بیرزد با کشتی از کشورهای ساحل مدیترانه دیدن کنی؟... بلاخره یا خودت از خودت می پرسی که انعکاس این سفر بر روی زندگی ات چی بوده یا دیگری ازت می پرسه و نمی تونی از پاسخ دادن طفره بری
این زندگی هم بلاخره تموم میشه و قبل از اون، روادید هلندیته که منقضی میشه (البته تضمینی هم نیست که بگه کدام زودتر تمام می شود) وتو دیگه مجبور نمیشی به فلسفه ی سفر کردن فکر کنی. آرام تو جای خودت میمانی از زندگی ات لذت می بری

Thursday, June 28, 2007

یک تازه وارد اسراییلی

سلام
مدتی می شه که چیزی ننوشتم، آخه این لبتاب دوتا رقیب دیگه هم داره که به من مهلت نمیدند. تصمیم داشتم که توی بلاگفا شروع کنم نوشتن ولی چون اینجا را روز تولدم درست کردم دلم نیامد. یادم، هفته ی قبل چهار شنبه بود که برای اولین بار یک اسراییلی دیدم. نخندید ! من خودم هم باورم نمی شد که با دیدن یک اسراییلی شگفت زده بشم، ولی خب حق دارم دیگه، وقتی توی جمع دوستانه از یک تازه وارد که ان بدونه تو ایرانیی بپرسی کجاییه؟ بعد اون با لهجه به انگلیسی بگه که اسراییلی و اولش تو درست متوجه نشی و بعد دوست آلمانی ات بهت بگه که اون کجاییه باعث میشه که همه بخندند! امان از دست سیاست
با تمام اسراییلی بودنش اون روز جمع مون طعم شرقی به خودش گرفته بود، هم دلنشین بود و هم دلگیر... آخرش وقتی دختر دو ماهش را پیش علی من آورد و به علی من گفت: شلام علی! با دختر من اشنا شو... دلم بیشتر گرفت ...از این همه قرابت و غربت. نمی دونستم که انها هم به هم سلام می کنن. ولی خب با لهجه ی خودشون.... دفعه ی بعد که ببینمش به جای "هللوو" بهش سلام می کنم، مثل دوست مسلمان مراکشیم

Friday, May 25, 2007

طاقچه

تا حالا شده دلت بخواد که نباشی، یا نه باشی ولی تواناتر از اینی که هستی. حالم بد میشه برای یک کاری که می خوام انجام بدم مجبور بشم ضرورتش راتوضیح بدم، کمک بطلبم...آه
یه طاقچه دارم که می خوام توی آشپزخانه نصبش کنم. درل میخواد با میخ نمی شه امتحان کردم، فردا مهمون دارم.

Thursday, May 3, 2007

وقتی از بیرون می یام باید زود لباسام را عوض کنم. چون در غیر این صورت، یک وقتی مثل الان همینطور که سرم میره توی کامپیوتر و برخلاف معمول کسی از پاچه هام آویزون نمی شه که برو کنار دوست ندارم همه حواست به اون باشه، به من هم توجه کن. جیب هام از کیف و کلید خالی میشه. و در سکوتی غیر معمول من غرق اینترنت میشم و کوچولوی کنجکاو من هم غرق محتویات کیف پولم. وقتی به خودم میام که دیگه از سکوت و آرامش خبری نیست، کیف پول تو دست های من است وصدای جیغ و گریه ی اعتراض اون .... خوب که فکر می کنم می بینم که حق داره، من با تمام بزرگیم نسبت به اون هنوز هم وقتی که کیف پول می بینم دلم می خواد، صاحبش بهم اجازه بده که عکسها و کارتهای توی کیف اش را ببینم چه بسا پول هایش راهم بشمرم...همه کیف پول ها شبیه صاحب هاشونن، اینگار که به دفترچه برنامه روزانه آدم ها سر می زنیم، یا حتی بیشتر به هزارتو هاشون، خاطراتشون

Monday, April 23, 2007

تسلیت

عجب دنیایی، تا بود بودنش با نبودنش برای من یکی بود. حالا که خبر فوتش را شنیدم، برای نبودنش اشک میریزم. شاید برای دخترش گریه می کنم، برای این سالهایی که بدون دیدار پدر گذشت. شاید برای این فاصله گریه می کنم. ولی نه هیچ چیز نمی تونه بین پدر و دختر فاصله بندازه،این طور نیست؟ خدا پدرت را رحمت کند
تسلیت گفتن همیشه سخته... خصوصا اگر بخوای به یکی از مهربانترین نزدیکانت بگی. کاری نمی توانم بکنم. قرآن را برمیدارم و برای او که حالا از من هم بیدار تر است، می خوانم
دیروز این را شنیدم: الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا !!!!

Monday, April 16, 2007

جاتون خالي...keukenhof

سلام شنبه 14 آبریل با گروهی که به شهر لیس برای دیدن باغ گل هلند می رفت همراه شدم. ابتدا به محل پرورش گل ها، که خیلی جای دیدنی بود رفتیم و حدودای ساعت یک به محل اصلی باغ رسیدم، که به نظر من بیشتر به یک پارک بزرگ پر گل شبیه بود. من از قسمت اول بیشتر خوشم امد. ردیف های بلند گلی که روی زمین کاشته بودند شگفت انگیز بود، تا جایی که چشم کار میکرد گل بود وگل . خیلی هیجان آور بود که یک دفعه اینقدر گل را کنار هم ببینی. انگار نقاش زمین این بار قلمو به دست گرفته بود ونقشی آبستره آفریده بود. سرشار از رنگ های متنوع.
عکس هم زیاد گرفتم و میتونید بعضی از آنها را اینجا ببینید.
هلند که به کشور گل معروف، شهرتش را مدیون بهار، این شهر کوچیک و باغبان هاست. باغبان ها با ترکیب گل ها به نقشهای جدید میرسن و سپس به پرورش انبوه و صدور آنها می پردازن. باغبانی که نقش راهنمای ما را داشت در مورد یکی از این گلهای ترکیبی که کانادایی الاصل بود میگفت که ده سال پیش یک شاخه بیشتر نبوده و حالا بیش از یک هکتار از آن کاشته بودند. لاله ی زرد رنگی بود و که داخلش شیار ها سرخ داشت، شاید بشه گفت یک لاله ی دو رگه .
محل اصلی پارک هم جای قشنگی بود. آنجا به تعداد گل ها آدم وجود داشت و زبانها و ملیت ها به اندازه ی گل ها متنوع بودند.

Tuesday, April 10, 2007

هر چه که بینه دیده خدایش آفریده

هر چه که بینه دیده
خدایش آفریده، درخت وسبزه وگل
سوسن وسرو وسنبل... جنگل ودشت دریا
شکوفه های زیبا
این همه را به قدرت خدا نموده خلقت
یادش بخیر کلاس دوم دبستان، نمی دونم هنوز هم این شعر توی کتاب فارسی هست یا نه؟ امیدوارم باشه، برای من که خیلی دلنشین است ، اگر هم شاعرش مصطفی رحماندوست است خدا پدرش را بیامرزد. امروزتوی جولیانا پارک این شعر را برای علی خوندم. نمیدونم چقدر ازش سر در آورد ولی می دونم که شعر دوست داره. بهار است وقتی پا تو طبیعت می زاریم همه وجودم را نشاط فرا می گیرد. فصل، فصل آفرینش است. ما این چهار روز تعطیلات را به گردش خارج از شهر اختصاص دادیم. حسابی انرژی گرفتیم . طبیعت من را مست میکنه ، یاد بهشت می افتم و سرا پا طلب میشم و نیاز و این سوال که خدایا من هم به بهشت می روم؟ ..انشالله

Thursday, March 29, 2007

باغ گل

پریروز که اولین پستم را می نوشتم ، فراموش کرده بودم که روز تولدم است. چند نفری تلفن کردن و تولدم را تبریک گفتن. همسرم هم به عنوان هدیه یک بسته بستنی خریده بود و در توری که یک ماهه دیگه به باغ گل هلند میره، برای من یک جا رزرف کرد :)
باغ گل از یه شاخه گل خیلی بهتر است ! نه؟
جشن تولد شاید به نظر کار بیهوده ای بیاد ولی فرصت خوبی که آدم ها محبتشان را به هم ابراز کنند ، و بگن که بیاد هم هستند. از تمام کسانی که آن روز من را خوشحال کردند ممنونم

Tuesday, March 27, 2007

سلام
نمیدونم دقیقا چی می خوام توی وبلاگم بنویسم. ولی فکر می کنم تجربه بدی برای نوشتن نباشه . چند وقتی میشه که دفتر یادداشت روزانه ندارم. دفترچه هام مدتی آرام تویی گوشه ای از این دنیا منتظر نشسته اند تا رویایی که دیگه حالا مامان شده از سفر برگرده. امید دارم که این دفتر اینترنتی بتونه عادت به نوشتن را در من زنده کنه.