یک همکلاسی هلندی دارم که پرستار است. برای دوی مارچ بلیط گرفته برای اُگاندا، یک کشور فقیر در قلب آفریقا. قرار که داوطلبانه به مدت یک سال در یک دارالایتام خدمت کنه. چشمهاش آبی، موهای پیچدار بلُند کوتاه داره ، حرف « ر» را به سختی تلفظ میکنه... یک سال از من جوانتره، خانوادهاش با این کارش مخالفند
یک خانم دیگه هم هست تقریبا میانسال، تعطیلات کریسمس امسال را رفته بود پیش دخترش جنوب آفریقا... دخترش انجا معلم است
میگفت سفرعالی بود، ولی هنوز آثار افسردگی را میشد در چهرهاش دید
میگفت که به دختراش افتخار میکنه و وقتی جوان بوده خودش هم همچین آرزویی داشته
معلم جوان سرباز روستای کالو من را غافلگیر کرد. اتفاقی به وبلاگش برخورد کردم