Friday, May 25, 2007

طاقچه

تا حالا شده دلت بخواد که نباشی، یا نه باشی ولی تواناتر از اینی که هستی. حالم بد میشه برای یک کاری که می خوام انجام بدم مجبور بشم ضرورتش راتوضیح بدم، کمک بطلبم...آه
یه طاقچه دارم که می خوام توی آشپزخانه نصبش کنم. درل میخواد با میخ نمی شه امتحان کردم، فردا مهمون دارم.

Thursday, May 3, 2007

وقتی از بیرون می یام باید زود لباسام را عوض کنم. چون در غیر این صورت، یک وقتی مثل الان همینطور که سرم میره توی کامپیوتر و برخلاف معمول کسی از پاچه هام آویزون نمی شه که برو کنار دوست ندارم همه حواست به اون باشه، به من هم توجه کن. جیب هام از کیف و کلید خالی میشه. و در سکوتی غیر معمول من غرق اینترنت میشم و کوچولوی کنجکاو من هم غرق محتویات کیف پولم. وقتی به خودم میام که دیگه از سکوت و آرامش خبری نیست، کیف پول تو دست های من است وصدای جیغ و گریه ی اعتراض اون .... خوب که فکر می کنم می بینم که حق داره، من با تمام بزرگیم نسبت به اون هنوز هم وقتی که کیف پول می بینم دلم می خواد، صاحبش بهم اجازه بده که عکسها و کارتهای توی کیف اش را ببینم چه بسا پول هایش راهم بشمرم...همه کیف پول ها شبیه صاحب هاشونن، اینگار که به دفترچه برنامه روزانه آدم ها سر می زنیم، یا حتی بیشتر به هزارتو هاشون، خاطراتشون