نمی دونم چرا همیشه اینطوری که تا وقتی که یک چیزی را با جان ودل بخواهی گیرت نمی یاد ولی همین که حال و هواش از سرت افتاد....
دیروز رفته بودم "موزه ی ونگوگ" به قول هلندی ها: فان خوخ موزییم. چند سال پیش توی خواب هم نمی دیدم که آثار ونگوگ را بتوانم از نزدیک ببینم. چقدر د لم می خواست سیبزمینی خورها، اتاق خوابش و گندم زارها و گرمی آفتابش را از نزدیک ببینم
اما شاید حکمت خدا اینطور اقتضا می کرد؛ وقتی دست های روحت را از رنگ و بوم شستی
آثار رامبراند واقعا ازرش از نزدیک دیدن را داشت درخشش کارهاش را به هیچ وجه نمی شد توی کتاب ها حس کرد. ولی در مورد کارهای ونگوگ اینطور نبود، کثرت نسخه ها ی چاپی که از آثار ونگوگ هست و گرایش هنرمندان جوانتر به اون تیپ کارها یگانگی خاص آثار ونگوگ را ازش گرفته بود. آثار را با ترتیب زمانی چیده اند. ابعاد کارهای اولش کوچک اند با رنگ ها ی گرفته و تیره، مردم حق داشنتد که به عنوان هنرمند قبول اش نداشتند. و بعد ناگهان انگار که رنگ سفید را در اثارش جایگزین سیاه کرده باشند،خطوط آثار ظریف و روشن می شوند با رنگ های لطیف ولی کماکان نچسب
و بلاخره به شاهکار ها یش می رسیم و باورت نمیشه که این همان نقاش است. آثار رنگین با تعادلی مثال نزدنی در رنگ و ترکیب بندی
تا اواسط ماه آگوست آثار ماکس بکمن هم در موزه ونگوگ تحت عنوان "ماکس بکمن در آمستردام "در معرض نمایش است. از این یکی واقعا لذت بردم، احساس میکنم کارهای اکپرسیونیستی بکمن به مراتب به دغدغه های عصر ما نزدیک تر است. جالب است که اون سالی که ونگوگ با فقر دسته پنجه نرم می کرد و اولین آثارش را می کشید یک جا ی دیگه از دنیا نه خیلی دور ، همان نزدیکی ها ماکس بکمن بدنیا آمده. هر دو در عصر خودشون هنرمندانی پیشرو بودند و هر چه قدرکه بکمن مشهور بود ونگوگ روزگارش را در تنهایی گذراند
چه قدر این دنیا در عین بزرگنمایی اش کوچک است. ترسی آشنا من را فرا می گیره ، زمان که این همه فخر فروش است چه آسان توی فضای موزه گنجانده می شه . یاد خیام می افتم گویی من هم در کارگه کوزه گری بودم دوش، دیدم دوهزار کوزه گویا و خموش .!! کو کوزه گر وکوزه خر و کوزه فروش!!!؟؟؟؟؟
2 comments:
زمان محصور در چارچوب موزه، تعبير زيبايي بود.
سلام رویای عزیز
در پاسخ به کامنت تون چیزی نوشته ام. در ضمن چه فضای خوشایندی داره این وبلاگ تون ! از ترکیب رنگها که خیلی آرامش بخشه واقعاً لذت بردم.
Post a Comment