Monday, April 23, 2007

تسلیت

عجب دنیایی، تا بود بودنش با نبودنش برای من یکی بود. حالا که خبر فوتش را شنیدم، برای نبودنش اشک میریزم. شاید برای دخترش گریه می کنم، برای این سالهایی که بدون دیدار پدر گذشت. شاید برای این فاصله گریه می کنم. ولی نه هیچ چیز نمی تونه بین پدر و دختر فاصله بندازه،این طور نیست؟ خدا پدرت را رحمت کند
تسلیت گفتن همیشه سخته... خصوصا اگر بخوای به یکی از مهربانترین نزدیکانت بگی. کاری نمی توانم بکنم. قرآن را برمیدارم و برای او که حالا از من هم بیدار تر است، می خوانم
دیروز این را شنیدم: الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا !!!!

3 comments:

Mahan said...

tasliat...hamishe sakhttarin kar...

شاگرد خیاط said...

khoda rahmat kone hame raftegan ro,hamashoon bidarand va shad

Roya said...

از لطفتون ممنون